دست نیلوفر لاری طلا
این فک کنم رمان دهم بود که تو این چند هفته تموم میکردم..
لحن حرف زدنم شده عین مهراب شاهِ بی پدر. گاهی هم میشم سیندخت.
ذهنم پر و خالیه.قلبم سبک سنگینه.
هی میخوام نباشم و ی جا دیگه باشم یه جور دیگه باشم ولی در توانم نیست.
خواستم تغییر کنم ولی ی آدمی شدم که قبلیه نیست.یه آپشنای دیگه داره..
بد شده..
سیاه شده..
داره لجن میشه..
داره تو خیالش با مرده ها حرف میزنه. از زنده ها خجالت میکشه..
من اهل دور زدن نبودم حتی تو توهم.
اهای مرده ههصدای منو میشنوی?داری آژیر کشم میکنی
برچسب:
نویسنده: طاها کریمی